منحنی ترد
آرشیو

سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

کوچه ها باریکن دکونا بسته س..


 

http://masih.malakut.org

http://masihalinejad.blogfa.com

...

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛

سکوت گندم

می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط؛

هم چنان که سکوت آفتاب

                                       ظلمات است

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:

غریو را تصور کن!

...

ا. بامداد



سه شنبه 27 فروردین 1387

طوطی ولب و  پسته و شکر*


 

 

 

دربه در شعری از محمود درویش بودم، رسیدم به اینجا 

به این سطر  که بوی سبزه می داد و مزه ی سیگار شد ببین:

چند پلک دیگر نیز در دریچهء « دهکدهء جهانی » پروانه گی کردم

و چند شعر محمود درویش را یافتم تا به همین بهانه به درّی برگردانم و تا سپیده دم

 با شعرهای او بیدار ماندم.

فکرش را بکن آدم چند پلک پروانه گی کند...

 

   

 

.



پنجشنبه 2 اسفند 1386

!I have a dream


 

 



پنجشنبه 25 بهمن 1386



 

 

 

چون نان و نمک

چون نان و نمک

 

 

 



شنبه 21 مهر 1386



 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

 

شمس لنگرودی 

 

 

 



شنبه 17 شهریور 1386

ایران وطن من است...


من ایرانی ام.
ایران وطن من است.
خاک بر سر این وطن....





دوشنبه 12 شهریور 1386



 

 

بدون شرح



شنبه 16 تیر 1386



 

 

 تاوان تمام اشتباهاتم، تنهایی بود و تنهایی. تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند .
و من توی تمام خواب هام ، خواب های احمق پست ام ، سرگردان کوچه ها و آدم هام
.....

 

 .



یکشنبه 26 فروردین 1386

مهر


 

....

آینده‌
به چه کارم می‌آید
جز
تو را داشتن و
با تو خندیدن

داشتنت
پایان تمام پیش‌گویی‌هاست

 



جمعه 4 اسفند 1385

این به تمامی تویی ...


 

Bird on the wire

by: cohen

 

Like a bird on the wire

like a drunk in a midnight choir

I have tried in my way to be free

Like a worm on a hook

like a knight from some old fashioned book

I have saved all my ribbons for thee

If I, if I have been unkind

I hope that you can just let it go by

If I, if I have been untrue

I hope you know it was never to you

 

Like a baby, stillborn

like a beast with his horn

I have torn everyone who reached out for me

But I swear by this song

and by all that I have done wrong

I will make it all up to thee

I saw a beggar leaning on his wooden crutch,

he said to me, ``You must not ask for so much.''

And a pretty woman leaning in her darkened door,

she cried to me, ``Hey, why not ask for more?''

 

Oh like a bird on the wire,

like a drunk in a midnight choir

I have tried in my way to be free

 

 



چهارشنبه 11 بهمن 1385

ایمیل!


I want to live my next life backwards"

You start out dead and get that out of the way.
Then you wake up in an old age home feeling better every day.
Then you get kicked out for being too healthy.
Enjoy your retirement and collect your pension.
Then when you start work, you get a gold watch on your first day.
You work 40 years until you're too   young to work.
You get ready for High School:  drink alcohol, party, and you're
generally promiscuous.
Then you go to primary school, you become a kid, you play, and you
have no responsibilities.
Then you become a baby, and then...

you spend your last 9 months floating peacefully in luxury, in
spa-like conditions  -  central heating,  room service on tap, and then...
You finish off as an orgasm.
I rest my case.

 

 



دوشنبه 9 بهمن 1385

خط آخرین


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                 فروغ :

من غمگینم.. نمی‌توانم با زندگی کنار بیایم...



یکشنبه 21 آبان 1385



 

این را برادرم نوشته بود. دادش به من :

 

فرض کن تو  دنیایی زندگی می کنیم که آدمها همه یه کوله پشتی دارن. کوله پشتی جزء لاینفک هر آدمی یه.

فرض کن هر اتفاقی ، برخوردی، مهری، تنفری، زجری، لذتی ،نگاهی،....،با یه آدم دیگه ، تبدیل می شه به یه جسمی.

فرض کن این تبدیل احوال به اجسام بی قاعده باشه.یعنی ممکنه یه عشق تبدیل بشه به یه شاخه بی فرم ، یا یه نفرت

تبدیل بشه به یه تیله!

فرض کن تو تنها در یک حالت می تونی رابطه ی این اشکال رو با حس مرتبطش به یاد بیاد بیاری که در مورد اون حس با طرف مقابلت حرف زده باشی. و فقط در اون حالته که قدرت انتخاب داری که اون شیئ رو نگه داری یا بندازیش دور. یعنی اگه حرف نزنی باید تا آخر عمرت اون شئی رو با خودت حمل کنی.

تصور کن تو این دنیا یکی نخواد حرف بزنه . نخواد بگه چرا دوست داشته، چرا غمگینه، چرا متنفره،چرا می خواد بره،...، یا وحشتناک تر اینکه بلد نباشه حرف بزنه! بعد یه مدت یه کوله داره قد خودش که نمی دونه چرا داره اینا رو همراه خودش به هر جایی که میره میبره و فاجعه اینه که ارتباط اونها رو با حسهاش  بیاد نمی آره.

وقتی کوله ش رو میریزه بیرون فقط یه تعداد جسم داره که براش بی معنی اند .اونوقت ممکنه دلتنگ حس یه تیله

بشه که یادگار یه تنفره!

 

 



یکشنبه 16 مهر 1385

Like The Way I Do


 

این‌ها را نمی‌خوانی، همین به من جرات نوشتن می‌دهد. امروز روز تولدت است. نباید یادم باشد، اما هست. کاریش نمی‌شود کرد، تاریخ‌ها و اعداد همیشه توی حافظه‌ام می‌مانند. وسوسه بزرگ امروزم این بود که به تو تلفن کنم، نکردم... تو را گذاشته‌ام توی فهرست "ممنوعه"های زندگی‌ام. این‌جوری بهتر است. من و تو یکدیگر را از دست داده‌ایم، و وقتی کسی را از دست داده‌ای، دیگر چه چیزی برای گفتن باقی می‌ماند؟

حالا دیگر مهم نیست که دوستت داشته‌ام، حتی مهم نیست که هنوز هم دوستت دارم، جوری که فقط تو را آن‌طور دوست داشته‌ام. می‌دانم تکرار نمی‌شود. کسی را این‌طور دوست داشتن را هم گذاشته‌ام توی فهرست "ممنوعه"ها.

حالا با همه چیز کنار آمده‌ام. حتی گفتنش هم برایم عجیب است. گذشت زمان همه چیز را عادی می‌کند. نمی‌گویم چیزی را درمان می‌کند، نه. اما زمان زخم را تبدیل می‌کند به جزئی از وجود آدم، به بخشی از تعریف آدم از خودش، و همین تحملش را ممکن می‌کند. این‌طوری یاد می‌گیری که زخم‌هایت را هم دوست داشته باشی، دلتنگی‌هایت می‌شوند بخشی جدانشدنی از شب‌‌بیداری‌هایت.

می‌دانی، نباید می‌گذاشتم این‌قدر توی زندگیم رخنه کنی. این‌جوری هر اتفاق کوچکی، یاد اتفاقی دیگر را زنده می‌کند. تقصیر تو نیست. زیادی به هم شبیه بودیم، مثل قطب‌های همنام آهن‌ربا. وقتی پا توی میدان مغناطیسی هم گذاشتیم، همه‌چیز خراب شد.

حالا بعضی وقت‌ها که نبودنت خیلی به چشم می‌خورد، با خودم فکر می‌کنم که این‌طوری دوست داشتنت درست نیست، باید جایی اشتباهی شده باشد. باید جایی اشتباهی شده باشد تا کسی را این‌طور گریزناپذیر دوست داشته باشی.

تلخی قصه اینجاست که دوست داشتنمان هم دردی را درمان نمی‌کند. "دوست داشتنمان"! می‌بینی، یک جایی توی دلم،‌ هنوز هم می‌خواهد دوستش داشته باشی. نداری. می‌دانم. بودن و نبودنم برایت فرقی ندارد. لازم نیست این‌ها را بگویی تا بفهمم. وقتی کسی آدم را دوست دارد، چراغی توی قلب آدم روشن می‌شود، و وقتی این چراغ خاموش ‌شود، تکه‌ای از قلبت تاریک و سرد می‌ماند. لازم نیست کسی چیزی بگوید. آن اوائل فکر می‌کردم این ناعادلانه است. حالا فهمیده‌ام که نیست. اینجا عادلانه و غیرعادلانه‌ای وجود ندارد. کسی را دوست داری و او دوستت ندارد. به همین سادگی.

می‌گویی مساله ما، دوست داشتن و نداشتن نیست، قبول. اما امروز روز تولدت است، چیزهای دیگر را فراموش می‌کنم و از دوست داشتنت حرف می‌زنم. امروز من این‌طور دوستت دارم: گریز‌ناپذیر... تولدت مبارک.

 

توضیح:

این متن یکی از نوشته های محشر وبلاگ http://www.snapshot.persianblog.com است. با اینکه لینکش را ابتدای جمله در متن گذاشتم اما انگار کار نمی کند. دیدم یکی دو نفر از دوستانم به اشتباه افتادند، گفتم توضیحش را اینجا بنویسم دوباره.



چهارشنبه 8 شهریور 1385

یعنی تمایل به دوباره...


دهلیز ذهن شبانه پر است از پژواک صدای پای  آدمی زادگان بر خاک زمین

پر است از تلاءلو چهره های مردگان و نامهایشان پشت پلک پوسیده ی یاد

 تمامی شیشه های جهان پر است؛ لبریز است ، دم کرده و مات  از  رویا های کپک زده ی آرام خوابیدگان که پنداری به قول مش قاسم  دوووووووود  می شوند و می روند  بالا  و کابوس بیدار ماندگان می شوند با قید از قضا! 

و  آتش سرخ سیگاری بی وقت  زنده ترین بهانه   برخواستن ایست   برای  آنکه تازیانه  بر اسب مرده می زند ...

 هیچ پر از سکوت می شود 

         پر از همهمه ی صداهای نامفهوم خرد 

 و  جهان  یکباره از شتاب  دیوانه وارش  می کاهد  درست مثل وقتی که  با چشم های باز  سر را به زیر آب  می بری  و

باقی  هوای ریه ها را  باز می دمی :

دست ها حس می شوند؛  پاها لمس می شوند؛ ضربان شنیده می شوند؛ اصوات در هم می شوند و قلب گیج مانده  هیزم

بر آتش  می کشد  تا غائله  بگذرد  که می گذرد هم  اما  ذکی ! بر می گردد!  می فهمی ؟

اگر  می فهمی پس گوش کن  که جهان  گر  می گیرد  از تصور  یک مرتضی  که یک روز  دمدمه ی عصر

در یک فضای خالی  امن

یعنی زیر یک کامیون ؛ پناه گرفت  و سحرگاه فردا  دیوانه بر خواست  و همین چند روز پیش  عمرش را  داد به همه ی  ما مثلا!

یعنی مرد!  مرد و مردک پفیوز پاک حالمان را فلان مرغی کرد!

....

دنیا ست دیگر ... پر است از چهره های  دژم ؛ چهره های گرفته ی غمگین و چشم هایی که زار می زنند:

پناهم  بده ؛  آرامم کن ...

در که باز کنی به بیرون  یعنی به قول همین ع.ص پایینی  وارد شوی ( یعنی خارج شوی)‌ می بینی با  چهره ای

دژم، گرفته، غمگین اما مهربان ؛ چشمهایت زار می زنند  که :‌

پناهم بده ؛  آرامم کن .

جهان یعنی همان دور دوم چرخ فلک، یعنی  بستنی سالار  وقتی که چوبش را گاز می زنی

یعنی افتخار آشنایی با یک کرگدن حریص که بعد از یک شکم سیر کله پاچه یا آبگوشت کوبیده با پیاز مفصل  کمی برای خودش

برشت ضماد  می کند  یا با مبانی انقلابی هگل باد معده درمی کند یا آدامس آدام اسمیت می جود و از این قبیل.

جنابش از موهبت  ادراک روسپیان برخوردار است؛ برهان علیت را هم سه سوته عروس می کند قربتا الی الله!

جهان پر است از اشیا و نام هایشان . پر از  مفاهیم  بی خاصیت دهن پرکن

پر از موهومات  وقفی فلاسفه ی مفلوک

پر از نور

پر از تاریکی

 پر از سگ مستی زیاد

پر از هشیاری زیاد.

اما بی پیر فقط یک شاملو دارد، یک فروغ، یک سهراب، یک مهاتما ، یک ترزا

اما تا دلت بخواهد چه گوارای خوش تیپ دارد. تا دلت بخواهد فیدل پر چانه و کلی از این دست

هاااه ..پر است از رفتن و برگشتن یا برگشتن و نرفتن

یا رفتن و باز نیامدن 

یا تمرگیدن و سیگار دود کردن  و گل واژه تیار کردن.

پر از خرده نان های خشک . ظرف های نشسته و لامپ های سوخته و بطری های خالی شده  یعنی که

خبر مرگت  دیروز و پریروز و آن هفته  در قید حیات بوده ای؛  یعنی یادت نرود که نان بگیری و ظرف ها را بشویی و لامپ ها را عوض کنی و بطری های پر بیاوری و ساعتت را با دلنگ دلنگ رادیو میزان کنی  مبادا خدا نکرده  یک دقیقه عقب بیافتد این قاعدگی شیک!

ذکی ! ذکی! ذکی!

یعنی که انگار به سلامتی ششدر شدیم و  تک به تک با یک مقدر  قلچماق و اینقدر باید کیش بشویم و بشویم تا

به قول اهل شطرنج یا پات بشود  یا اینکه  یک زهر مار دیگر و خلاص!  آنهم تازه خلاصی مشکوک!   یعنی معاد و این حرفها...

 

القصه اینکه اینجوری ها شد که  بساط فرهیخته بازی تعطیل!  ماست ها کیسه!

نقدا هوس فرمودیم جهان پر، جهان خالی بازی کنیم  بلکه افاقه کرد این کلاغ پر بی پیر.

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 150135


Powered by BlogSky.com