.... چقدر زیر پایمان خالیست و آسمان
چقدر خالیتر * نوستالژی ایی که یادت نیست: عجب! پس آنکه روسری آبی اش را به دور گردن انداخته بود و رو به سوی آن کوه بلند گاهی به نجوا و گاهی به بغض و گاهی به خشم و گاهی به شیدایی چیزهایی زمزمه می کرد تو بودی؟ همان که آب آن برکه را در مشتش می بویید و دست به سبزه می کشید و باران می نوشید؟ هان ... تو بودی؟ یا باز ادریس در خواب ستاره ای گم شده بود که از ان حوالی می گذشت؟ ** شهرزاد : به حرشع گفتم : باران که ببارد ,چشمهای تو بارانی خواهد شد و تو عادت خواهی کرد به گریستن در باران. ..همچون تمام بارانها خندید .او معنی عادت را نمی فهمید .وچه خوار است این در میان حرشع که او را به عادت وا میدارد..
|