امروز وقتی راجع به p.o.v ها حرف می زدی و نصیب من نوع بدبین ِ خوش خیم اش شد می خواستم بگویم بهتر نیست تلخی صدایش کنیم که خنده در گرفت و ادامه ی حرف را شست . وقتی رفتی همه اش یاد حرف های ابراهیم گلستان بودم در مد ومه: " وقتی که روح تلخ می شود تلخ می ماند. کاری نمی توان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانه ست. می ماند. می شود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی کند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ می سازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر روی شیشه ی مات تو، وارونه، کوچک تر از واقع " تفسیر ناباکوف در مورد عریان نبودن طبیعی واقعیت را هم باید چسباند ته این تلخی اما نقدا" حال نوشتن اش نیست . |